هرچی بدرد بخوره

خلاصه رمان کلیدر
نویسنده : حمید - ساعت ۱۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ بهمن ،۱۳۸٧

خلاصه رمان کِلیدَر
کِلیدَر، رمان، محمود دولت‌آبادی، انتشارات تیرنگ، تهران، 1362


 

مارال دختر‌عَبدوس ‌‌و‌نامزد‌ دلاور- ‌که هر دو در مشهد به‌حبس‌اند- ‌به دنبال یافتن سر‌پناهی به زندگیِ عمه‌اش بلقیس و خانوادۀ او، خانوار کَلمیشی قدم می‌گذارد. خان‌محمد پسر ارشد کلمیشی به‌خاطر راه‌ بُری‌ای که با‌پسر خاله‌اش علی‌اکبر داشته و همۀ اتهام دزدی به‌گردن او افتاده، در‌مشهد به‌حبس است. دومیّن پسر، گُل‌محمد، همراهِ خانوار در ده مانده است و‌کوچک‌ترین پسر کَلمیشی، بیک‌محمد و پسرعمویش صَبْراو، پسر خان‌عمو، به‌گله‌داری و چرایند. ‌‌

گُل‌محمد، زیور را که بیوۀ سربازی از همان ولایت است، به زنی گرفته است. زیور نازا و سال‌دار است. عروس به چشم مادر شوهر، بلقیس، خوشایند نیست. پس، از زخم ‌زبان‌های او هم که اغلب بار همۀ فقر و مشکلات خانوار را با خود دارد بی‌بهره نمی‌ماند.

حضور مارال بر هر‌یک از اعضاء خانوار کلمیشی به‌نحوی اثر گذاشته است. بلقیس برادر‌زاده‌اش را پناه داده است. شیرو، کوچک‌ترین فرزند و تنها دختر کلمیشی، دوست و همدمی یافته است. زیور به چشم حسد، رقیبی جدید در او می‌بیند و مارال و اسبش قره‌آت‌ - ‌پیشکش دلاور نامزد مارال‌ - در گُل‌محمد جذبه و خاطرۀ شوق‌انگیز درخت‌زار و آب‌تنی مارال در کاریز را بیدار می‌کند.

مَدیار، برادر کوچک بلقیس، عاشق و خواهان صوقی، خواهر‌زاده حاج‌حسین چارگوشْلی است. حاج‌حسین، مَدیار را لایق صوقی و خانواده خود نمی‌داند. او دختر را برای پسرش نادعلی که تازه از سربازی برگشته است می‌خواهد. صوقی به این وصلت رضا نیست و مِهر خود را به مَدیار خفته نگه می‌دارد.

کلمیشی و بلقیس به تکه زمینی دیمی در «سوزن‌ده» دل‌خوش کرده‌اند. گل‌محمد که از درویِ بی‌حاصل دشت، تنگ حوصله شده است دعوت علی‌اکبر را برای ربودن صوقی، به خاطر مَدْیار و همراهی خان عمو می‌پذیرد. گل محمد اسب یکه‌شناس مارال را به زیر ران می‌کِشد‌ و‌همراه سایر مردان، شبانه به «قلعه‌چار‌گوشلی»‌ می‌تازد. در حین ربودن صوقی، کشاکشی میان مردان کَلمیشی و چار‌گوشلی در‌می‌گیرد. در تاریکیِ شب، نادعلی به ضرب گلوله، مَدیار را می‌کُشد وپدرش حاج‌حسین به دست گل‌محمد، کشته می‌شود. مردان کلمیشی جسد مدیار را با خود می‌بَرند و به کمک گورکنی، شبانه آن را دفن می‌کنند. صوقی لال مانده به مرده ای بیش نمی ماند.

در همان شب، شیرو با ماه‌درویش، سید خوش‌الحان و خوش‌سیمای همه آن ولایات به «قلعه‌چمن» می‌گریزد‌ و ‌لکه ننگی بر‌دامان خانوار کلمیشی می‌نشاند. عصبیّت مردان کلمیشی، در بیک‌محمد جوان بروز می‌کند. پس به‌قصد ادب کردن ماه‌درویش به «قلعه‌چمن» می‌رود و هم او ‌در بازگشت، گیله بریده گیسویِ شیرو را برای بلقیس می‌آوَرَد.

 خشک‌سالی، مریضیِ حَشَم، بُز‌مرگی و فقر و ناداری، زندگیِ کلمیشی‌ها را رو‌به‌نابودی می‌بَرَد. گل‌محمد که سربازی رفته و در پندار، خود را طلبکار از دولت می‌داند برای گرفتن کمک به شهر می‌آید. کسی به او اعتنا نمی‌کند. خوار شده به در‌خانه علی‌اکبر می‌رود. او نیز رویِ خوش نشان نمی‌دهد و سئوالش را بی‌جواب می‌گذارد. گُل‌محمد زخم خورده، نزد بابْقلی‌بُنْدار، خرده ارباب «قلعه‌چمن» که سال‌ها طرف داد ‌و ستد کلمیشی‌ها بوده است می‌رود‌ و به هزار زبان او را به‌سودایی می‌کشاند که یک طرفش زور است. خریدن پشم و پوست گوسفندان مرده به‌زور، بابقلی را نسبت به گل‌محمد دشمن می‌کند.

ماه‌درویش، بی‌حرمت شده از تنبیه بیک‌محمد، در خانه بابْقلی‌بُندار و پسرانش -اصلان و شیدا- ‌نوکری می‌کند و شیرو طرد شده از خانوار، تکیده و خسته، کنار جوانک قالیباف‌- موسی- و نور‌جهان -زن بابقلی- در زیر‌زمینِ نمورِ خانۀ بابقلی، قالی می‌بافد.

کلمیشی‌ها به سیاه‌چادر‌ها بازمی‌گردند و سرانجام عشقی که در دل مارال و گل‌محمد رخنه کرده بود، به پیوند زناشویی می‌کشد و اندوه و حسادت، زیور را به موجودی کینه‌ورز و تنها تبدیل می‌کند.

تنگدستی، گل‌محمد را به هیزم‌کشی در کنار عمو مَنْدلو، پدر موسی کشانده‌است. به توصیه بُندار برای آلاجاقی - ‌ارباب همه آن ولایات- ‌هیزم می‌برد. آلاجاقی چوپانی گله‌اش را به او پیشنهاد می‌کند. گل‌محمد نمی‌پذیرد. بیک‌محمد نزد اربابْ تلخابادی، مزدوری می‌کند و خان‌عمو، گهگاه دست به راهزنی می‌زند.

نادعلی، پریشان از سکوت صوقی و دردی که می‌کشد، برای یافتن نام عاشقِ صوقی، که در شب حملۀ کلمیشی ها به ضرب گلولۀ او کشته شده بود، دختر را شکنجه می‌کند اما صوقی چیزی بروز نمی دهد. پس نادعلی به وسوسۀ گورکن، قبر عاشق را می‌شکافد و جسد نیم‌خورده مدیار را که ماری در کاسه سرش خانه کرده است، باز‌می‌شناسد. نادعلی وحشت‌زده از این تجربۀ تلخ، مجنون و از خود‌بی‌خود، رشته زندگی را رها می‌کند و صوقی نیز داغدیده از عشقی ناکام، به ‌در‌به‌دری می‌افتد. صدای مرافعه چارگوشلی کم‌کم بلند شده است.

شبی دو امنیه، ظاهراً برای گرفتن مالیات‌ -از حشمی که نیست- به سیاه‌چادر‌ها می‌آیند. گل‌محمد از پیِ آن چیزی خطرناک‌تر یعنی کشف قتل حاج‌حسین را حس می‌کند. امنیه‌ها می‌خواهند گل‌محمد را با خود به شهر ببرند. گل‌محمد از ترس گرفتاری، به کمک خان‌عمو و زن‌ها، شبانه امنیه‌ها را می‌کشد، اجسادشان را در چاه‌های هیزم می‌سوزاند و اسب‌های آنان را تصاحب می‌کند. همان شب علی‌اکبر، همراه شیدا پسر بابقلی و عمو‌مندلو به چادر کلمیشی‌ها می‌آیند تا بلقیس را برای نامزدیِ خدیج، دختر علی‌اکبر و اصلان، پسر دیگر بابقلی، وعده بگیرند.

در سایه وجود آلاجاقی روز‌به‌‌روز به قدرت بندار افزوده می‌شود. قلعه‌چمنی‌ها از حرص او در امان نیستند. قدیر و عباسجان‌ - پسران کربلایی خداد- ‌از جمله کسانی هستند که بندار آخرین رشته حیاتشان، شترهایشان را غصب کرده است. آنان دست بریده از همه‌جا می‌کوشند تا خود را به نادعلیِ پریشان‌حال، خواهر‌زاده بندار نزدیک کنند و از قِبَل او چیزی به‌دست آورند. کسی که خود طمعه اصلیِ بندار است.

بلقیس برای دیدار پسر بزرگش خان‌محمد و برادرش عبدوس، پدر مارال، به زندان مشهد می‌رود. دلاور نامزد مارال نیز همبند آنان است. بلقیس در همان ملاقات خبر ازدواج گل‌محمد و مارال را به عبدوس می‌دهد. دلاور با شنیدن این خبر اندوهی دردناک را در سکوت به دل می‌نشاند.

ستار، جوان پینه‌دوزی است که با بساط اندکش در همه آن ولایات می‌گردد. گل‌محمد را در شهر دیده است. روزی با رفقیش موسی، به سیاه‌چادر کلمیشی‌هاست که استوار علی اِشکین و امنیه‌هایش در رد دو امنیۀ مفقود شده، به سیاه‌چادرها می‌رسند. مردان جوان کلمیشی نیستند. اِشکین از نیافتن آن‌ها و حضور ستار و موسی در آن‌جا، سخت خشمگین می‌شود. با‌بی‌حرمتی به بلقیس و کلمیشی، آن‌ها را متهم به قتل حاج‌حسین چارگوشلی و امنیه‌ها می‌کند. ستار و موسی خشمگین، چاره‌ای جز سکوت کردن ندارند.

در شهر گاهی کسانی مردم را جمع می‌کنند و برایشان حرف می‌زنند. ناطقین را بندار می‌شناسد. دامپزشک آن ولایات و فرهود افسری که از جنوب به مشهد تبعید شده است. دار‌و دسته‌ای که به قول بندار با حکومت دعوا دارند و هر‌روز به یک شکل و قواره در‌می‌آیند. بندار ادامه حرکات آنان را در رابطه با ستار، میان قلعه‌چمنی‌هایی چون بلخی و کاخی و قربان‌بلوچ هم می‌بیند و به‌پسرانش شیدا و اصلان، حضور دشمنان خاموشی چون قدیر و عباسجان را هشدار می‌دهد.

شیرو که روز‌به‌روز زندگی‌اش تباه‌تر می‌شود، متوجه محبت‌های شیدا نسبت به خود است. اما هنوز سر‌در‌پیِ ماه‌درویش دارد. شوهری که اکثر اوقات در شیره‌کش‌خانه است و مابقی را نیز به نوکریِ بندار می‌گذارند. ماه‌درویش حرف‌هایی بابت شیدا و شیرو شنیده است اما افتاده‌تر از آنست که لب به اعتراض بگشاید.

فَربخش، سرگرد شهربانی مشهد، ظاهراً روابط دوستانه‌ای با آلاجاقی دارد. شَملِ‌یاخوت - ‌پسر روسی مهاجر- که در شهر برای خود قدرتی به هم زده است، از آن‌ها چشم می‌زند. به اصرار عمو‌مندلو، موسی همراه ستار برای خواستگاری رعنا دختر آتش، به شیره‌کش‌خانه آتش می‌روند. شَمل و دار‌و‌دسته‌اش، حبیب و رضا کولی هم می‌رسند. بین حبیب و آتش، بر‌سر‌رعنا مرافعه درمی‌گیرد و آتش زیر ضرب کتک‌های حبیب از حال می‌رود. مأموران شهربانی به شیره‌کش‌خانه حمله می‌کنند. هر‌کس بتواند فرار می‌کند، اما شمل‌یاخوت و ستار دستگیر می‌شوند و به زندان مشهد می‌افتند.

شبی که مردان کلمیشی در سیاه‌چادرها جمع‌اند، استوار علی اِشکین و امنیه‌هایش سر‌می‌رسند. گل‌محمد را به‌عنوان قاتل اصلیِ امنیه‌های مفقود شده دستگیر می‌کنند. مارال که طفلی در شکم دارد، خاموش شاهد رفتن گل‌محمد است. گل‌محمد به زندان مشهد می‌افتد و پس از مدتی کوتاه برادر بزرگش خان‌محمد از زندان آزاد می‌گردد.

مدتی از طلب بازخانِ افغان که بوسیله بُندار برای آلاجاقی قاچاق تریاک می‌کند، می‌گذرد. آلاجاقی از دادن پول طفره می‌رود. بازخان، بندار را طرف معامله می‌شناسد. پس جَهن‌خانِ بلوچ و سوارانش را برای گرفتن پول به «قلعه‌چمن» می‌فرستد. بُندار و پسرانش اصلان و شیدا در «قلعه‌چمن» نیستند. جَهن ردّ آنان را از ماهْ‌درویش می‌خواهد. ماه‌درویش جرأت گفتن ندارد. در غوغایی که بر‌پا شده است جهن، ماه‌درویش را از بام خانه به حیاط می‌افکند. استخوان‌های ماه‌درویش خورد می‌شود و برای همیشه زمین‌گیر می‌ماند. قدیر به‌دنبال یافتن فرصتی برای گرفتن انتقام از بندار و ظاهراً زیر خشم جهن، رّد بندار و اصلان را به شهر و ردّ شیدا را به کویر می‌دهد. سواران جهن، شیدا را می‌یابند و او را به‌عنوان گروی طلبِ بازخانِ افغان می‌برند. یکی از سواران افغان که به چنگ شیرو و مردم افتاده است به زندان مشهد می‌افتد.

در زندان، گل‌محمد، ستار، شمل یاخوت، عبدوس، دلاور و مرد افغان، جمعی دارند. دلاور خصم گل‌محمد است. با‌هم درگیر شده‌اند. دلاور خوار شده، در‌صدد تلافی کردن است. ستار مراقب گل‌محمد است و هم‌اوست که جان گل‌محمد را در خواب، در برابر حمله ناگهانیِ دلاور نجات می‌دهد. گل‌محمد در فکر فرار است. ستار شرایطی فراهم می‌کند تا گل‌محمد، دلاور، شمل و مرد افغان از حفره‌ای که پایِ دیوار بلند زندان نقب کرده‌اند، فرار کنند. خان‌عمو، خان‌محمد و موسی، در بیرون زندان به فراریان کمک می‌کنند. مردان فراری می‌دانند که از این پس زندگی آشکار نخواهند داشت. پس شمل از میانه راه باز‌می‌گردد و دلاور که دلِ ماندن در کنار گل‌محمد را ندارد، از آنان جدا می‌شود. در همان شب، مردان کلمیشی به قصد «کلاته کالخونی» می‌تازند و در یورشی ناگهانی به خانه علی‌اکبر حاج‌پسند او را که مسبب اصلیِ لو رفتن گل‌محمد است، می‌کشند. در این جدال مرد افغان نیز کشته می‌شود و ستار به‌عنوان مجرم اصلی در فرار زندانیان، به شهربانی آورده می‌شود.

غَزنه، رئیس شهربانی که از رابطه ستار با حزب توده آگاه است، از او بازجویی می‌کند. ستار چیزی بروز نمی‌دهد و شکنجه می‌شود. موسی اعلامیه‌های سهم ستار را که در چاپخانۀ آقای افشار مانده است به غضنفر هاشم‌آبادی در «رُباط زعفرانی» می‌رساند. کم‌کم میان دهقانان حرف‌هایی بابت سهم دهقان و مزد کارگر و حق و حقوق، رد و بَدل می‌شود.

سارا دختر مرد افغان که نامزدش چون شیدا در گرو جهن خان است، بخاطر شیدا و پدرش خطری بزرگ را به جان می‌خرد. شیدا را شبانه از دست مردان افغان فراری می‌هد و خود نیز با شیدا می‌گریزد و به امید دیدن پدر به قلعه‌چمن می‌آید. اما در خانۀ بندار می‌فهمد که شیدا سر در پیِ زنان دیگری چون شیرو و لالا، زن چوپان بُندار دارد و پدرش نیز مرده است.

بُندار که از یورش مجدد جهن‌خان بیم دارد، این بار به گل‌محمد که می‌توانست رو‌در‌رویِ جهن بایستد، پناه می‌آورد. شیدا را به گل‌محمد‌ها می‌سپرد و عملاً دشمنیِ جهن را از خود به گل‌محمد، برمی‌گرداند. گل‌محمد‌ها، برای حفظ خود نیاز به اسلحه دارند. آنان می‌دانند که نجفْ‌اربابِ ‌سَنگردی، در ایام سربازی، مقدار زیادی اسلحه از ارتش دزدیده است. نزد او می‌روند. نجف از ترس، آنچه اسلحه و فشنگ پنهان داشته، به گل‌محمد‌ها می‌دهد. نجف می‌داند که بیک‌محمد، عاشق و خواهان لیلی دختر حاجی‌سلطانِ خَرسَفی است که نامبُرد اوست. مردان کلمیشی به همراه تفنگچی‌هایشان از راه «سنگرد» به «قلعه‌میدان» می‌آیند و شب را به خانه دهقانی سر‌می‌کنند. نزدیک سحر، استوار علی اِشکین که توسط نجف ردّ گل‌محمد‌ها را جسته است، با امنیه‌هایش به خانه دهقان حمله می‌کند. جنگی ناگهانی در می‌گیرد. چند امنیه کشته می‌شوند و اِشکین با گلولۀ گل‌محمد زخم بر‌می‌دارد. افسانه گل‌محمد در هاله‌ای از عشق و خوف و خیالبافی و گزافه رشد می‌کند.

پرونده ستار، غیر منتظره نزد فربخش منتقل می‌شود. فربخش او را آزاد می‌کند و بوسیله ستار برای گل‌محمد پیغام ملاقات حضوری می‌فرستد. ستار پس از آزادی از زندان دوباره فعالیت‌های سیاسی خود را از سر‌می‌گیرد. او از نحوه کار حزبی‌ها در رابطه با شرایط گل‌محمد انتقاد می‌کند و از آنان می‌خواهد که در همان منطقه بماند. گل‌محمد‌ها در کوه جا گرفته‌اند. ستار نزد آنان می‌رود. پیغام فربخش را می‌دهد و آن‌ها را از آمدن خان‌نایب از قوچان که مأمور مستقیم دستگیری گل‌محمد است با‌خبر می‌کند. از سوی دیگر آلاجاقی به بُندار پیغام می‌دهد که خان‌نایب را کوچه‌غلط بدهد تا مبادا دستش به گل‌محمد برسد. بُندار گرچه رضا نیست اما جرأت مخالفت ندارد. خان‌نایب در جستجوی گل‌محمد‌ها به محله ملامعراج می‌رسد. از او ردّ گل‌محمد را می‌خواهد. ملاّ حاضر به گفتن نیست. پس محله به آتش کشیده می‌شود.

روز دروِ خرمن در «قلعه‌چمن» نزدیک است. هرکسی توانسته است، ابزاری تهیه کرده و رضایت بُندار را برای درو کردن گرفته است. بلخی هم واسطه قدیر می‌شود و بندار به او هم اجازه درو کردن می‌دهد. اما همان روزِ اولِ درو، اصلان مانع قدیر می‌شود و او را به خواری از سرِ دشت می‌راند.

شیرو دل‌کنده از شوهرش ماه درویش، و عاشق سر به هوایش شیدا، برای همیشه «قلعه‌چمن» را ترک می‌کند و نزد خانواده‌اش که هنوز او را از خود می‌رانند بر‌می‌گردد. تنها بلقیس خواهان و پذیرای اوست. دختر افغان نیز شبانه از «قلعه‌چمن» می‌گریزد.

در میان دهقانان گفته هایی از این دست رد و بدل می شود که بنُدار می‌خواهد خرمن پاک شده را از «قلعه‌چمن» به نقاط دیگر ببرد و حاضر نیست پانزده درصد سهم دهقانی را که دولت تعیین کرده است به دهقانان بپردازد.

شبی روستائیان و دهقانان در منزل بلخی جمع می شوند. بلخی و کاخی از دست‌تنگی و روزگار سخت خود برای سایرین حرف می‌زنند. غضنفر هاشم‌آبادی دهقانان را با اتحادیه دهقانی آشنا می‌کند و معلمی که از شهر آمده است، در باره حقوق مردم می‌گوید که چیزی دستگیر شوندگانش نمی‌شود. قدیر که از اصلان زخم خورده است، از روی بام خانه شاهد تجمع دهقانان در حیاط خانه بلخی است. بندار را می‌بیند که خشمگین برای جمع، خط و نشان می‌کشد. قدیر از پشت بام دور می‌شود و دقایقی بعد صداهایی که خبرِ به آتش کشیده شدن خرمن را فریاد می‌زنند به‌گوش می‌رسد. عباسجان می‌داند که خرمن سوزی کار قدیر است. او را در فشار می‌گذارد تا با‌هم پدرشان را بکشند و اندوخته‌اش را تصاحب کنند. قدیر زیر بار نمی‌رود.

بعد از آتش‌سوزی، آلاجاقی و بُندار که فرصت مناسبی یافته‌اند، جهت درگیری را تغییر می‌دهند. عملاً خطای آشکار قدیر را ندیده می‌گیرند و در عوض، بلخی و کاخی و موسی و ستار را به‌عنوان مسببین آتش‌سوزی، مقابل مردم «قلعه‌چمن» کتک می‌زنند و آنان را در آغل شکنجه می‌کنند.

عبدوس از زندان آزاد می‌شود. به «قلعه میدان» که گل‌محمدها در آنجا کرسی زده‌اند می‌رود. جمعی از مردم، دزدها و گردنه‌بگیرها را به میدان آورده‌اند تا در حضور گل‌محمدها، بازجویی بشوند. دزدها سرانجام اقرار می‌کنند که نجف سَنگردی آن‌ها را واداشته دزدی ‌‌کنند و جرمش را پای گل‌محمد‌ها شهرت دهند. گل‌محمد‌ها با مردمانی که مالشان را عُمّالِ نجف دزدیده‌اند به طرف «سنگرد» می‌روند. در خانۀ نجف حاجی‌سلطانخرد خرسفی پدر لیلی میهمان است. گل‌محمد در حضور او نجف را تهدید ‌می‌کند که اگر دست از کارهایش برندارد، به سختی تنبیه خواهد شد. به حاجی سلطانخرد خرسفی هم هشدار می‌دهد که جمعی از رعایایش از ترس آنکه حاجی آبریزهای دیمی‌شان را تصاحب کند، به گل‌محمدها شکایت برده‌اند. خان‌عمو نیز به خرسفی می‌گوید که بزودی برای خواستگاری لیلی برای بیک محمد به خرسف خواهند آمد. سپس گل‌محمد مردم را وا‌می‌دارد تا مقابل آنچه که پیشکردهای نجف ارباب به زور از آن‌ها ستانده‌اند، از خانه نجف بردارند. گل‌محمد غله اربابی را میان مردم قسمت می‌کند.

پس از رفتن گل‌محمد‌ها نجف ارباب که حس دشمنی و انتقامجویی سراپایش را به آتش کشانده است به وسوسه حاجی‌سلطانخرد، انبار خود را به آتش می‌کشد و دو نفر رعیت خود را میان دود و دَمِ آتش می‌کُشد و میان مردم فریاد می‌کند که گل‌محمد‌ها بردند و کشتند و به آتش کشیدند.

همان شب، حیدر پسر ملا ‌معراج خبر می‌آورد که نجف ارباب، انبار کاهش را به آتش کشیده و گل‌محمد‌ها را مقصر خوانده است. گل‌محمد خونیِ نجف، مردان را آماده حرکت به‌طرف سنگرد می‌کند. هنگام حرکت، مارال، بِرنو به‌دست، قطار فشنگ حمایل سینه و کولبار طفلش در پشت، سوار بر قَرَآت، همراه مردان می‌رود.

بار دیگر بندار از ترس جهن، شیدا را همراه دلاور به سیاه‌چادر ‌کلمیشی‌ها می‌فرستد. حضور دلاور نامبرد پیشین مارال در آنجا باعث نگرانیِ خانوار کلمیشی است و در این کار تعمد بندار را می‌بینند. دلاور پی‌جوی مارال است. او را میان زنان نمی‌بیند. خسته و ناکام آمادۀ برگشتن به «قلعه‌چمن» با مردان کلمیشی که از نبرد سنگرد باز‌می‌گردند، روبرو می‌شود. نجف ارباب کَت بسته، در میان مران کلمیشی اسیر شده است. مارال نیز در کنار مردان است.

میرخان دِزْمینی برای ترساندن روستائیان، زمین دیمی را می‌سوزاند، دو‌سه خانه را هم به آتش می‌کشد و مردم را با پشتیبانی گل‌محمد از خود، به وحشت می‌اندازد تا جایی که هر‌کس توانسته، شبانه خانه و زندگی خود را رها کرده و آواره بیابان شده است. ستار جمع روستائیان آواره را نزد گل‌محمد می‌آورد و گل‌محمد نیز نجف را به میان ایشان می‌بَرد و عامل اصلی جنایات را نشانشان می‌دهد. ستار به روستائیانی که برای دادخواهی و محکمه‌ای عادلانه به گل‌محمد رو کرده‌اند تشکیل اتحادیه دهقانی را توصیه می‌کند و گل‌محمد نیز روستائیان وحشت زده را همراه چند تفنگچی به روستایشان برمی‌گرداند.

آلاجاقی به گل‌محمد پیغام می‌دهد که از دولت تقاضای تأمین کند. بندار برای عروسی پسرش اصلان، گل‌محمدها را وعده گرفته است. آلاجاقی و بندار، گل‌محمد را مأمور حل اختلاف‌شان با جهن کرده‌اند. گل‌محمد قرار دیداری از جهن ‌خواسته است. قربان بلوچ یار قدیمیِ گل‌محمدها که مرد روزگار دیده‌ایست به گل‌محمد هشدار می‌دهد که از این سه خبر بوی خوشی نمی‌آید. تأمین گرفتن از دولت فریبی بیش نیست. آلاجاقی و بُندار هم به‌ظاهر دوست گل‌محمداند اما پشت به دولت دارند و جهن نیز در هر‌شکل دشمن اوست. وجود گل‌محمد برای هیچ‌کدام خوشایند نیست. از یکسو ارباب‌ها حمایتش می‌کنند و از سوی دیگر او رعیت را علیه آنان می‌شوراند. زندگیِ سراسر ضد و نقیض، گل‌محمد را گیج و کلافه کرده است.

روز اول ماه، در قهوه‌خانه ملک منصور، دو سردار، جهن و گل‌محمد یکدیگر را ملاقات می‌کنند. جهن در لباس نظامی و کلاه پهلوی دیگر بلوچ سابق نیست. گل‌محمد می‌خواهد میان او و آلاجاقی و بندار واسطه شود اما جهن می‌گوید دیگر دعوایی با آن‌ها ندارد. امروز حرف بر سر موضوع دیگری است. او تأمین خواستن گل‌محمد از دولت را به میان می آورد. گل‌محمد به زهرِ سخن، خود‌فروختگیِ جهن را به رُخَش می‌کشد و دو سردار، برای روز تعیین کننده‌ای یکدیگر را تهدید می‌کنند. جهن و مردان بلوچ در غبار گم می‌شوند.

جیپ جلیل پسر آلاجاقی از راه می‌رسد. جلیل، گروه لوطی رُخَک را برای عروسیِ اصلان با خود آورده است. گروه در قهوه‌خانه بساطی برپا می‌کنند. نادعلی که ناخوش احوال در پستوی قهوه‌خانه خوابیده است، جیران رقاصه گروه را صوقی می‌پندارد و به او حمله می‌کند. جلیل با نادعلی درگیر می‌شود و یک گوش او را می‌بُرّد.

شب همان روز در «قلعه‌چمن» به خانه بُندار، بساط عروسی اصلان و خدیج برپاست. میهمانان یکی یکی می‌رسند. کدخدا حسن زعفرانی، میرخان دِزْمینی، حاجی خَرسَفی و دامادش، اربابْ تلخآبادی، آلاجاقی و فَربخش. میان میهمانان حرف گل‌محمد ‌و کارهای اوست. هرکس شکایتی از او نزد آلاجاقی دارد. فربخش خاموش، گوش به حرف‌ها سپرده است. در این میان گل‌محمدها می‌رسند. خان‌عمو و گل‌محمد به میان میهمانان می‌آیند و سایرین در بیرون منتظر می‌مانند. آلاجاقی از گل‌محمد می‌خواهد نجف را آزاد کند و حاجی خرسفی را وامی‌دارد تا قول ازدواج لیلی را با بیک‌محمد، به گل‌محمد‌ها بدهد. هرچند حاجی به چنین وعده‌ای رضا نیست اما مجلس را برای مجامله آماده نمی‌بیند. آلاجاقی به گل‌محمدها می‌فهماند که حضور ستار در کنار آن‌ها برایشان خطر دارد. اگر دولت بتواند با وساطت او چشم از کارهای گل‌محمدها بپوشد، به‌‌دلیل وجود ستار کنارشان از آن‌ها نخواهد گذشت. به دستور گل‌محمد، نجف را همانطور بی‌پوشاک و با سر و زلفی آشفته به مجلس می‌آورند. آنچه بر نجف رفته، پشت دیگر اربابان را می‌لرزاند. نادعلی نیز با گوش بریده و احوالی پریشان به مجلس درمی‌آید.

در سیاه‌چادر کلمیشی‌ها، زنان برای خواستگاری بیک محمد مراسم حنابندان برپا کرده‌اند. قرار است بیک‌محمد همراه خان‌عمو و عده‌ای تفنگچی برای خواستگاری لیلی به «خرسف» برود. مردان کلمیشی به «خرسف» می‌رسند اما به خلاف انتظارشان، ده، از آدم و حشم خالی است. گویی همه اهالی از ترس بار کرده‌اند و رفته‌اند. در خانه حاجی خرسفی هم هیچ‌کس نیست. از دور دست زنی به بالِ چارقدش به مردان علامت می‌دهد. زن به آن‌ها می‌گوید که خرسفی به ایشان حکم کرده است که همگی در بیابان بمانند. وَهَب، پسر زن و چند نفری را که نخواسته‌اند این حکم را بپذیرند کتک زده و در انبار زندانی کرده است. حاجی خرسفی خود نیز به مشهد رفته و در اداره کل بست نشسته به شکوه این‌ که جان و مال و ناموسش از دست گل‌محمد‌ها در امان نیست. خشمی حیوانی جسم و جان خان‌عمو را به آتش می‌کشد. حکم می‌کند هرکه در ده مانده است بیرون آید. عده‌ای زن و مرد پیر، وحشت‌زده جمع می‌شوند. به دستور خان‌عمو، دیوار انبار غله خرسفی را خراب می‌کنند. اما به خلاف حکم او که مردم را وادار به برداشتن غلاّت می‌کند، هیچ‌کس جرأت دست زدن به آن‌ها را ندارد. آنان از انتقام‌گیری خرسفی پس از رفتن گل‌محمد‌ها بیم دارند. خان‌عمو خشمگین از بی‌دلی مردم، دستور می‌دهد کیسه‌های غلاّت را کنار استخر بکشانند. بیک‌محمد جوان، سرشکسته از تحقیری که بر‌او رفته است، ‌بی‌محابا سرِ کیسه‌ها را می‌گشاید. غلاّت در برابر چشمان گرسنه روستائیان در آب استخر پاشیده می‌شود و نابود می‌گردد بی‌آن‌که صدایی به همراهی و تأکید گل‌محمد‌ها برخاسته باشد.

فتحِ نامراد خرسف، گل‌محمد را برمی‌آشوبد. مردم یکه‌شان گذاشته‌اند. روستائیان هم از اربابان می‌ترسیدند و هم از گل‌محمدها. سکوت شب در سیاه‌چادرها، با صفیر گلوله‌ای می‌شکند. مردان کلمیشی در چشم برهم‌زدنی، آماده نزاع می‌شوند. از میان کسانی که به چادر‌ها حمله کرده‌اند، دو‌تن کشته و دلاور دستگیر می‌شود. دلاور بَلَد کسانی بوده که نوروز‌بیک به قصد کشتن گل‌محمد فرستاده است.

گل‌محمد از هر‌سو در مخاطره است. فَربخش خود به تنهایی به دیدارش می‌رود و به گل‌محمد هشدار می‌دهد که همه دست‌ها برای نابودی‌اش یکی شده‌اند و چون مسامحه خود او را در این کار دیده‌اند، به انتقال و تنزل درجه محکوم شده است. فربخش به گل‌محمد اطمینان می‌دهد که در هیچ کاری علیه او دست نداشته و همواره خواهان او بوده است. ستار نیز نگران گل‌محمد است. از حزب تقاضای کمک می‌کند. فربود صریحاً می‌گوید که در حال حاضر حزبِ آنان در مجلس نماینده قانونی دارد و آنان نمی‌توانند حامی کسی باشند که اسلحه برداشته و با دولت و حکومت طرف شده است. ستار ناکام، گذشته‌ای را مرور می‌کند که به دستور حزب، دمکرات‌ها خلع سلاح شدند و با مستحکم‌تر شدن حکومت، از میان رفتند. ستار سرخورده از حزب، نزد گل‌محمد‌ها بازمی‌گردد.

در بهمن ماه ۱۳۲۷ گلوله‌ای که محمد‌رضا شاه را هدف گرفته بود به خطا می‌رود. این حادثه آغاز حمله‌ها و بگیر و ببندهای دولت می‌گردد. از جمله عده‌ای از سران حزب توده در تهران دستگیر می‌شوند. نیمه‌های همان شب، در تالار باغ فرمانداری شهر سبزوار، کمیسیون امنیت برپا می‌شود. فَربخش را هم احضار کرده‌اند. موقعی که از پله‌های فرمانداری بالا می‌رود، آلاجاقی و شَمَل یاخوت و حبیب لاشخور را می‌بیند که از پله‌ها پائین می‌آیند. در تالار، فرماندار برای کسانی که دعوت شده‌اند توضیح می‌دهد که فردا به شکرانۀ رفع خطر از جان شاه، مراسمی در شهرها برپا خواهد شد. ترتیبی داده شده که تظاهرات مردمی جلوه کند. بوی شوم فتنه در شهر می‌پیچد.

مخالفان حکومت دستگیر و بزه‌کارانِ زندانی آزاد می‌گردند. شمل یاخوت و رفقایش مسلح به چوب و چماق و چاقو، به نام شاه‌پرست به خیابان‌ها می‌ریزند و مردم را تهدید می‌کنند. ستار شاهد تکه تکه شدن رفیقش اکبر آهنگر و سوختن و نابود شدن چاپخانه است. او در میان اوباش آن روز، چهره‌های آشنای زاغ عبدل، عباسجان، قدیر و دلاور را دیده است.

حکومت شاه مستحکم‌تر از پیش، همچنان در پیِ خاموش کردن آخرین صدا‌ها و تَک‌روی‌هاست. نادعلی مجنون‌وار به «قلعه‌میدان» می‌رسد و از حرکت مارها می‌گوید. آنچه به گل‌محمد می‌رسد، خبر از مرگ نزدیک او دارد. گل‌محمد تسلیم دولت نمی‌شود. فرار نمی‌کند. می‌ایستد، می‌جنگد و مرگ سر‌بلند را می‌پذیرد. شیون و دریغی فرو‌خورده میان زنان کلمیشی موج می‌زند.

گل‌محمدها به سمت کوه‌های سنگرد می‌کشند. جهن خان زنان کلمیشی را به اسیری می‌گیرد. شب هنگام زیور، نگهبان بلوچی را می‌کشد و نزد گل‌محمد می‌رود. حسرتی گنگ بر دل مارال می‌ماند. کوه از همه طرف محاصره شده است. گل‌محمدها گلوله را با گلوله پاسخ می‌دهند. نبرد برابر نیست، رگبار مسلسل‌ها به کار افتاده است. مردان کلمیشی یکی یکی از پای در‌می‌افتند.

شهر را آذین بسته‌اند. جنازه مردان کلمیشی را به شهر می‌آورند. جَهن سرِ بریده خان‌عمو را به بلقیس می‌دهد. بلقیس به او درود می‌فرستد و سر را بازپس می‌دهد. بلقیس لب‌های تفتۀ پسرش گل‌محمد را که هنوز نیمه جانی دارد به آب می‌شوید. چشمان ستار را می‌بندد و روی زیور را به بالِ سربندش می‌پوشاند. نجف داوطلب می‌شود تا آخرین گلوله را نثار گل‌محمد کند و بُندار بی‌خود از خود، سرِ مرده ستار را گوش تا گوش می‌بُرّد. جنازه گل‌محمدها را بی‌غسل و بی‌کفن، دور از دیوار رباط شهر در گودالی خاک می‌کنند. بلقیس بی‌آنکه جَزَع کند، سربند می‌گشاید، گیله گیسویش را به گزلیکی می‌بُرّد و همراه گیله‌های گیسوی شیرو که زمانی برادرش بیک‌محمد جوان به دلاوری به مادر سپرده بود، بر گور مردانش می‌پاشد.

بیرون شهر، نادعلی جنازه ستار را که یک ستاره راست در چهره آرامش تابیده است به خاک می‌سپرد. قربان بلوچ، موسی را که بهت‌زده مانده است، از جنازه‌ها دور می‌کند. شیرو سر بر خاک، زار می‌زند و برادرانش را می‌طلبد. قره‌آت، نا‌آرام سُم بر زمین می‌کوبد و مارال سربند از صورت زیور کنار می‌زند و روی بر روی او می‌گذارد.

نادعلی، کنار آتش بر سر سنگی می‌نشیند. بوته‌ای خار در آتش می‌افکند و می‌گوید: «من امشب را همدم ستار می‌مانم.»

 

کتاب «دو نقد»، چاپ اول، انتشارات آگاه، تهران ۱۳۶۵

چاپ دوم، انتشارات اندیشه، لس‌آنجلس،۱۳۶۶


چاپ سوم، در کتاب هنر و آگاهی انتشارات کلبه کتاب، لس آنجلس، ۱۳۷۸

کتاب هنر و آگاهی "مجموعه نقد ادبی و مقالات" تا کنون به چاپ سوم رسیده است.


comment نظرات ()